اول
سرورا نگار ما
دیدار تورا در رویا آ رزو دارم
نه که نیستی
بلکه تو در عمق وجود نازنین جان من
بلکه تو در قعر زیبایی های پنهان گشته ایمان من
بلکه تو در شعر من در شور من در نام من...
تا رهی دارم
سرود خود نمی خوانم
بلکه با تو در چمنزار پر کشته
بدست خود
خواهم سرود
تو را می خواهم از اندرون سبزه زاران گلستان وجود من
برون آ یی
وزیبایی شهر اندرونم را
به دنیای بزرگ ظلمت امروزبیان سازی
تو را میخواهم ای زیباترین رویای هر کس
هر عاشق هر شیدا
که در مرگت هم دشنام می خوانی
بنام آنکه بر تو ننگی بست
تا خود را
از درون نیرنگ هزیمت بار فرداهاو امروزش رها سازد
ارومیه(۲۶/۱/۶۷)
تندیس الهگان
در غبار مه
در آغوش خدایگان بود
ما از زمان گذر کردیم
وچشمهایمان بیدارتر شد
وخدایگانی به بزرگی خورشیدو باد وخاک و آتش و...
ساختیم و
در اندیشه زدودن غبار
از اندیشه اندوهگین
سالهای به اندازه عمرمان بودیم
و آ دم را آفریدیم وحوا را
در کتابهای مقدس
و آنچنان به کندی پیش رفتیم
که در لابلای آنها
هنوز هم بت هایی ظهور کرد
و هنوزهم بت هایی ظهور می کند
وما از زمان گذر کردیم
و به امروز رسیدیم به پایان محمد
به عاقبت جهان
وباز هم بت هایی در لابلای کتاب مقدس
ظهورکرد...
ما نوح وابراهیم و عیسی و موسی را
با سرعت نور گذر کرده بودیم
اینبار زمان کندپیش نمی رفت
وزمان ایستاد
وباز هم بت هایی در لابلا ی کتاب مقدس
ظهور کرد
و اکنون
در کجای زمان ایستاده ایم
انگار زمان متوقف شد
و ما هنوز در اندیشه عبور از زمان هستیم
کسی را یا رای این سئوال نیست
ویارای این پاسخ
که چرا ما به بعد پنجمی نمی اندیشیم ...؟
درهفته هاي اخير(مربوط به سال 1380)ازبس expire داشتيم كه روحيه همه خراب شده بود .همه غر مي زدند"مريضهاي كلنگي را مي آورند خانواده ها فقط بفكر انداختن مريضشان هستند..."
در بين بيماران كمايي يك پسر بچه ۱۰ ساله با کمای کامل بود .روز سوم بودکه مردمک ها رفلکس نداشتند از او ناامید بودیم زمزمه اهدا عضو می آمد. قرار بود اگر تا ۲۴ ساعت دیگر پیشرفتی در شاخص
کما حاصل نشد تیم پیوندرا خبردارکنیم.
فردا صبح شبکار گزارش درجه هوشياري را عدد ۷ گفت.اول باور نكردم ولي وقتي بالاي سر مريض رفتم ديدم راست مي گويند. بعد از يك هفته پسربچه را لنگان به بخش منتقل كرديم
به خانم دكتر متخصص اطفال گفتم كه "بيماران اين جوري براي ما بياوردكه حداقل روحيه مان بهتر شود "
كه خنديدو گفت :پسر جان از كجا بياورم...
بی حجب وحجاب
بی نقد و نقاب
می خواهم رها شوم
و فرو روم در خواب
من امشب تاریک میشوم
اسفند ۸۴
آسمان چه رنگی است
شاید آبی
روزی اگر فرصت کنم
به آسمان نگاه کنم
خوب می شود
شاید آن روزی باشدکه
بی تکلف روی چمن دراز بکشم
و آسمان را خیره شوم
اگر آنروز
برفی نباشد
بارانی نباشد
شب نباشد
اگر آنروز زمین خیس نباشد
ویارای باز کردن چشم ها را داشته باشم
درتاریخ۷/۱۲۸۴ سروده شده است
تو در تکامل زمان وزمین
واپس می روی
و اندیشه افول
در آغاز شکوفایی غنچه ای
-بنام" آینا "-
در تو شکوفا می شود
شاید"آینا" توهم است
در تاریخ ۷/۱۲/۸۴ سروده شده است
کاش در تو می ماندم پنهان
بی غرور
کاش دیوانه بودم
بی انتقاد
کاش کاشانه ای بود
د رتاریخ ۷/۱۲/۸۴ سروده شده است
بقدر رهایی از همه
کاش سکوت ابدی بود
نه زجر آ ور
نه به اندازه گناهی که ندانی چیست
اتاقی کوچک می خواهم
که شعرهایم را در آن جا دهم
وخودم را
بقدری روشن باشد
که یارای خواندن شعرهایم باشد
برای هزارمین بار
وآنگاه که سطر سطر حفظ شدم
خاموش شود چراغش
و خاموش شود چراغم
تا ابد...
د ر تاریخ ۷/۱۲/۸۴ سروده شده است
من از سنگم
جنسی نشکستنی
خشن
به شیشه دیگران بی رحم می زنم
وخردش میکنم
وصاحب خانه بی اعتنا
از پنجره پرتابم میکند.
د ر تاریخ ۷/۱۲/۸۴ سر و د ه شده است
میخواهم گریه کنم
مثل بیست سالگی ام
که هیچکس نمی دانست
چه در من می گذرد
آنروز نوشتم
وبا بالشم گریستم
"امروز بسترت خیس بود خیس
خیس سرشک و اشک و آب دیده و تر"
می خواهم فرار کنم
پس آرمان را چه کنم
پس آرزو را چه کنم
پس" آینا" را چه کنم
پس تعهد را و شعارها را چه کنم
شاید روزی مال خودم باشم
د ر تار یخ ۷/۱۲/۸۴سروده شده است